تولید و پخش سرداری . . . لطفا منتظر بمانید

SAVALAN
SAVALAN
  • بتول قره پور ( شنبه 26/5/1387 :: ساعت 4:27 عصر)

    در اين شب از امام محمد باقر (ع) روايت مي کنند که ايشان فرمودند: چهار  رکعت نماز که در هر رکعت بعد از حمد صد مرتبه سوره توحيد مي خواني و بعد از نماز مي گويي:


    اللهم اني اليک فقير و من عذابک خائف مستجير اللهم لا تبدل اسمي و لا تغير جسمي و لا تجهه بلائي و لا تشمت بي اعدائي اعوذ بعفوک من عقابک و اعوذ برحمتک من عذابک و اعوذ برضاک من سخطک و اعوذ بک منک جل ثنائک انت کما اثنيت علي نفسک و فوق يقول القائلون. 



    چشم بر هم زدني نيمه شعبانها‚ ماه رمضانها ‚ محرمها ميگذرند و اکثر ما هنوز صداي صوت قرآن آقامون را نشنيديم و جمال وجه الله ايشان را نديديم.تا کي بايد صبر کنيم؟ بيائيد امسال شب نيمه شعبان دست به دست هم دهيم و در ساعت صفر عاشقي (12 شب) در هر نقطه اين زمين کوچک هستيم دو رکعت نماز به نيت عشق بخوانيم و مضطرانه خدا را به اسماء ش قسم دهيم و ظهور آقامون را طلب کنيم. عزيزان دين ما ,روح ما, جامعه ما, افکار ما و دل ما دچار سرطان شده و روز به روز نحيف تر ميشود و درمانش فقط و فقط به دست طبيب مهربانمان است. باوردارم اين دعاها‚ اين ختم قرآنها‚ اين نمازهاي خالصانه خالي از اثر نيست. که اگر اثر نداشت آقا از طرق مختلف پيغام نميدادن که به جوانها بگين براي فرج من خيلي دعا کنند. اين عيد بزرگ رو به بچه هاي نشريمون هم تبريک ميگم و ازشون التماس دعا دارم.


    عزيز ديدنت را بهانه بسيار داريم اما بها، نه!


    *التماس دعا*




  • بتول قره پور ( شنبه 26/5/1387 :: ساعت 4:4 عصر)

    چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي
    خليل آتشين سخن ؛ تبر به دوش بت شکن خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
    براي ما که خسته ايم نه؛ ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
    تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نيامدي...


     




  • علي محمدي اصل ( دوشنبه 14/5/1387 :: ساعت 11:17 صبح)

    نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي کرد.
    يک روز او با صاحبکار خود موضوع را درميان گذاشت.
    پس از روزهاي طولاني و کار کردن و زحمت کشيدن ، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا کردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
    صاحب کار او بسيار ناراحت شد و سعي کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصميمي که گرفته بود پافشاري کرد.
    سرانجام صاحب کار درحالي که با تأسف با اين درخواست موافقت ميکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرين کار ، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد.
    نجار در حالت رودربايستي ، پذيرفت درحاليکه دلش چندان به اين کار راضي نبود.
    پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود.
    براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه کرد و به سرعت و بي دقتي ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
    او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
    صاحب کار براي دريافت کليد اين آخرين کار به آنجا آمد.
    زمان تحويل کليد ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همکاري!
    نجار ، يکه خورد و بسيار شرمنده شد.
    در واقع اگر او ميدانست که خودش قرار است در اين خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتي که در کار داشت را براي ساخت آن بکار مي برد.
    يعني کار را به صورت ديگري پيش ميبرد.

    اين داستان ماست.
    ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد.
    گاهي ما کمترين توجهي به آنچه که ميسازيم نداريم ، پس در اثر يک شوک و اتفاق غيرمترقبه ميفهميم که مجبوريم در همين ساخته ها زندگي کنيم.
    اگر چنين تصوري داشته باشيد ، تمام سعي خود را براي ايمن کردن شرايط زندگي خود ميکنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممکن نيست.
    آري ، درست است .
    شما نجار زندگي خود هستيد و روزها، چکشي هستند که بر يک ميخ از زندگي شما کوبيده ميشود.
    يک تخته در آن جاي ميگيرد و يک ديوار برپا ميشود.
    مراقب سلامتي خانه اي که براي زندگي خود مي سازيد باشيد.



  • بتول قره پور ( جمعه 11/5/1387 :: ساعت 8:40 عصر)




  • بتول قره پور ( سه‏شنبه 1/5/1387 :: ساعت 9:10 عصر)

    سکانس اول


    (کمي و فقط کمي چشم هايم عصباني هستند)
    من اين سکانس را دارم براي خودم مي نويسم! لطفاً تو نخوان! احساساتم تصميم گرفته اند ديگر با آدم خودخواهي مثل تو کاري نداشته باشند! تمام!


    سکانس دوم


    درخت پشت پنجره آشنا، بيشتر از تو درکم مي کند. واقعاً برايت متاسفم که يک درخت مرا بهتر از تو درک مي کند! فکر مي کنم آخر زمان شده است! درخت ها از آدم دوست تر شده اند!


    سکانس سوم


    امروز مي خواهم چند تا حقيقت (منظورم از چند تا، دو تاست) را فقط براي خودم بازگو کنم. فقط براي خودم! لطفاً تو نخوان! همه آدم بزرگ ها بچه هاي کوچکي هستند که ناخواسته بزرگ ناميده مي شوند، به همين راحتي! من هم يک کودک هستم که بدون اين که جرمي مرتکب شوم مرا آدم بزرگ مي نامند و تو هم از اين موضوع سوء استفاده مي کني! تو سوء استفاده مي کني و با مثل يک کوه برخورد مي کني. من توان تحمل نامهرباني هاي بي توجيه و غير متعارف تو را ندارم. خب... چون تو را مخاطب قرار داده ام، مي تواني يک کم از اين نوشته ها را بخواني!


    سکانس چهارم


    (سکانس سوم پر بود از حقيقت اول)
    من نمي دانم تو چند تا دوست داري و دوستانت چه قدر دوستت دارند. اما اين را مي دانم که هيچ کدامشان مثل من نيستند! من دوست خيلي خوبي براي تو هستم! يک دوست خيلي خوب! (لطفاً حرف هايم را کاملا باور کن. متشکرم).
    اما... فکر ميکنم تو داري دوستي مرا از دست مي دهي! فکر مي کنم، البته! درخت پشت پنجره آشنا، به اين موضوع ايمان دارد اما من نمي خواهم زير بار اين موضوع بروم. آخر، دوستي با تو براي من بسيار بسيار مهم است.


    سکانس پنجم


    تو با سر ناسازگاري گذاشته اي، شديد! و من صبور شده ام، عجيب! با حرفهايت دل ثانيه ها را مي شکني، چه برسد به دل من! ببين! گوش کن! من دارم سعي مي کنم آرام آرام به تو نزديک شوم و تو داري آهسته آهسته مرا از دست مي دهي... آهسته آهسته.


    سکانس ششم


    (اين يک سکانس اعترافي است)
    مي خواهم يک حقيقت را اعتراف کنم: تمام اين شش سکانس را براي اين نوشتم که تو بخواني!!! هيچ چيز در دنيا ارزش دوستي خوب و خالص را ندارد. هيچ چيز! نه پول، نه شهرت، نه هيچ چيز ديگر.


    سکانس هفتم


    من تو را مي دانم دوست خوبم. اگر دوست داشتي، تو هم قدر مرا بدان. مطمئن باش چيزي از دست نمي دهي اگر قدرم را بداني (کاملا! مطمئن باش!) ... دوستت دارم، دوست خودخواه و خوب من!!!




  • علي محمدي اصل ( پنجشنبه 27/4/1387 :: ساعت 10:59 صبح)
    اوليو ريلي که با 108 سال سن به عنوان پيرترين وبلاگ نويس دنيا شناخته مي شد در يک خانه سالمندان در استراليا در گذشت. اين خبر را نوه برادرش اعلام کرد.

    اين عضو خانواده "ريلي" در خصوص وي اظهار داشت: "خانواده اش و هزاران خواننده وبلاگش در تمام دنيا او را به ياد خواهند آورد چراکه وي از راه وب با افراد بسياري از روسيه تا آمريکا صحبت مي کرد."


    براساس خبرگزاري فرانسه، از فوريه سال گذشته، پيرترين وبلاگ نويس دنيا بيش از 70 داستان و روايت را روي وبلاگ خود گذاشت. وي به شوخي به "وبلاگ" لقب "بلاب" (قطره) داده بود.


    وي آخرين پست خود را در 26 ژوئن به روز کرد. اوليو ريلي در 20 اکتبر 1899 متولد شد




  • علي محمدي اصل ( شنبه 15/4/1387 :: ساعت 1:45 عصر)

    خدا خر را آفريد و به او گفت: تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد و تو يک خر خواهي بود.
    خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد
    ...


    خدا سگ را آفريد و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد. تو يک سگ خواهي بود.
    سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد
    ...


    خدا ميمون را آفريد و به او گفت: و تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.و يک ميمون خواهي بود.
    ميمون به خداوند پاسخ داد: بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد
    .


    و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت: تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام سطح کره زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.
    انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است
    . آن سي سالي که خر نخواست ، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند…!!! و پس از آن،ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند ، و مثل خر بار مي برد…!!!
    و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد...!!! و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش ميرود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند...!!!
    و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست !!!




  • علي محمدي اصل ( دوشنبه 20/3/1387 :: ساعت 4:51 عصر)

    «ساوالان» که درآذربايجان سر به فلک کشيده و مقدس‌ترين کوه ايران است. گفته مي‌شود که مزار يکي از پيامبران در قله ساوالان قرار دارد و بنا بر باور‌هاي مردم، اين مزار، مزار زردشت است. متون کهن فارسي هم به رابطه ساوالان و زردشت اشاره دارند و آن جا را مکان نيايش و عبادت زردشت مي‌دانند.
    ذکرياي قزويني مي‌نويسد: «زردشت از شيز (شهري در کنار درياچه چيچست اروميه) به ساوالان رفت و در آن جا عزلت اختيار کرد و کتابي موسوم به اوستا آورد.» مولف ناشناخته «هفت کشور»، مضمون بالا را به اين صورت آورده است: «زردشت حکيم از آذربايجان بود و در کوه ساوالان که کوهي مشهور باشد پانزده سال مجاور شد، زند و پازند بساخت و دعوت آغاز کرد.»
    «ويليامز جکسن» مولف کتاب «زردشت پيامبر ايران باستان» در سفر‌نامه‌اش مي‌نويسد: «ساوالان همان کوهي است که به گمان من آن را بايد با کوه دو مصاحب مقدس مذکور در اوستا که در آن جا زردشت با اهورا مزدا راز و نياز کرده يکي دانست.»
    شادروان «ابراهيم پور داوود» جايگاه ساوالان را براي زردشتيان همانند کوه تور براي يهوديان مي داند که در آن جا ده فرمان بر حضرت موسي نازل شد. در حديث آمده است که از پيامبر پرسيدند ساوالان چيست؟ فرمود: «کوهي است بين ارمينيه و آذربايجان و بر آن چشمه‌اي است از چشمه‌هاي بهشت و در آن قبري است از قبرهاي انبيا.»


    براي ادامه متن اينجا کليک کنيد...



  • علي محمدي اصل ( چهارشنبه 4/2/1387 :: ساعت 7:34 عصر)

    ديگر نمي خواهم براي لحظه اي کوتاه مزه ي عاشقي را زير دندانهايم حس کنم.


    ديگر هرگز اجازه نخواهم داد کلاغهاي شوم هوس قارقار کنان بر گندمزار دلم بنشيند.


    مطمئن باش ديگرهرگز اجازه نمي دهم کمرم در زير بار نامرديها  و دورويي ها خم شود. بيهوده است يک سوء تفاهم يک حماقت بزرگ  تکرار عشق در اين بازار شلوغ مکارم. 


    گريه نکن قلب پاکم ديگر اجازه نمي دهم ناخن هاي بلند روزگار احساست را خراش دهد.


    اشکهايت را پاک کن اي طراوت من سوگند ياد مي کنم به اسطوره هاي پاک که ديگر اجازه نخواهم داد هيچ دست نامردي به صورتت سيلي بزند.


    حالا دانستم که بايد در دفترچه ي جيبي دلم کلماتي مانند: عشق صفا يکرنگي را خط بگيرم و بلند در گوشهاي کر قلبم داد بزنم: خفه خون بگير


    بله مي فهمم گرچه کمي دير که بايد مانند دلقک سيرک همه را بخندانم و در باطن بگريم.


    دنياي غريبي است. کاش دلهاي همه در چشمهايشان کشف مي شد


    و کاش هرگز عاشق نمي شدم




  • یامین ( جمعه 30/1/1387 :: ساعت 7:0 عصر)

    با قامتي از قدمت فرياد مي آيي                                   


                                             شوقي سوا ز شانه هاي باد مي آيي


    وقتي که مرگ از ديدگان شهر مي بارد


                                            با لحظه هاي سبزي از ميلاد مي آيي


    اينجا زمستان است در تقويم شهرها


                                           مي خوانده ام با رويش شمشاد مي آيي


    وقتي درخت سيب کهنه باز زيبا شد


                                           وقتي بهاري اتفاق مي افتاد مي آيي


    اين روزها تفويمها آبستن مرگند


                                           عصر کدام آدينه ميعاد مي آيي.....





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [26/5/1387- 4:27 ع] نماز نيمه شعبان
    [26/5/1387- 4:4 ع] نيامدي...
    [14/5/1387- 11:17 ص] داستان زندگي ما
    [11/5/1387- 8:40 ع] .........
    [1/5/1387- 9:10 ع] هفت سکانس
    [27/4/1387- 10:59 ص] پيرترين وبلاگ نويس دنيا
    [15/4/1387- 1:45 ع] راز طول عمر انسان
    [20/3/1387- 4:51 ع] ساوالان
    [4/2/1387- 7:34 ع] کاش هرگز عاشق نمي شدم
    [30/1/1387- 7:0 ع] عصر کدام آدينه ميعاد مي آيي
    [آرشيو شده ها]